اگه میبینی میترسم اگه چیزی نمیپرسم        
اگه بیهوده پوسیدم من از ترس تو ترسیدم
ازین لب بستگی هاوو ازین دلخستگی هاوو
توی ظهر یه تابستون ازین یخبستگی هاوو
ازین تسلیم اجباری به این تقویم تکراری
تموم عمرو بخشیدم من از ترس تو ترسیدم

چه حرفا که تو دلهامون سوالا که نپرسیدیم
دوباره از نگاه هم منوتو هر دو ترسیدیم

بیا و تکیه گاهم شو ازآغاز همین قصه
آخه چشمو چراغ من چرا میترسی هم غصه
مگه هر قطره بارون واسه دریا یه دنیا نیست
تو که باشی منم هستم دیگه این قطره تنها نیست

توی این جشن بارونی تو دریایی نمیدونی
یه عمری تو گوشت خوندن نمیذاری نمیتونی
چه حرفایی تو دلهامون سوالا که نپرسیدیم
دوباره از نگاه هم منوتو هر دو ترسیدیم

چه حرفایی تو دلهامون سوالا که نپرسیدیم
دوباره از نگاه هم منوتو هر دو ترسیدیم
چه حرفایی تو دلهامون سوالا که نپرسیدیم
دوباره از نگاه هم منوتو هر دو ترسیدیم
من فقط عاشق اینم

حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم

تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم

بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا
ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم
تا بجای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم
روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو
بزارم برای فردام
من فقط عاشق اینم
وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشه ی دنج
موهای تو رو ببافم
عاشق اون لحظه ام که
پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه
دزدکی تو رو ببینم
من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
اونقدر زنده بمونم
تا بجای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم
تا بجای تو بمیرم

دوباره با صدای تو به عمق راز می روم
به منتهای عاشقی به صد نیاز می روم

نگاه مهربان تو مرا به خلسه می برد
ز هیبت شکوه تو چه سرفراز می روم

تو ای همه امید من چگونه خنده می کنی
که محفل شبانه را بدون ساز می روم

دمیده روح زندگی به آسمان دیده ام
ز گرمی وجود تو پی گداز می روم

صدا بزن مرا ببر به عمق بی کرانه ها
دوباره با صدای تو به عمق راز می روم 

بنویسید به دیوار سکوت
عشق سرمایه هرانسان است
بنشانید به لب حرف قشنگ 
حرف بد وسوسه شیطان است
و بدانید که فردا دیر است
اگر غصه بیاید امروز
تا همیشه دلتان درگیر است
پس بسازید رهی را کنون
تا ابد سوی صداقت برود
و بکارید به هر خانه گلی
که فقط بوی محبت بدهد





ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
 چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت
 به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت . . .

عالم پر از دلتنگي ست و دل من يك عالم است. 
امروز در همريخته‌ام. ويران ويران. در سرم 

اركستري پنهان است. ساز و دُهل وطبل و 


شيپور. مدام مي‌كوبند و طنين بلند مي‌اندازند. 


از آفتاب وشهر روي‌گردانم و از آسمان 


خاكستري گريزان. از آناني كه درپستوي 


ذهن‌شان مرا قضاوت مي‌كنند دل‌آزرده‌ام.....


شاید که اندکی

بنشیند کنار تو

اما کسی که بار سفر بست

می رود...

 گاهی شعر 
نوازش ملودیِ عاشقانه ایست
بین دو نگاه
و رقصیست موزون
میان لمس دو قلب 
بی هیچ کلامی...!!!
شب ارامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی


آرام تر از خورشید
پر جوش تر از دریا
خاموش تر از شب ها
شیرین تر از رویا
چون یاد تو می آید
در روح و روان من
شوریده تر از بیدم
حیران تر  از فردا
These pearly droplets that are running down my eyes are all the hurt that you caused me. How will you ease my heartache? How will you ease my pain? Sometimes I feel that your not even worth these tears. You don't return my love & affections. But the memories shared are so many that I don't want to simply walk away. Not that I can't, believe me I can. And doing so would not be that hard because I am traveling down this road all alone, and having you there or not would not make much of a difference. You still hold a chunk of my heart. If my love is not enough and doesn't mean much to you then, Return it to me. Don't toss it here and there and don't play with my emotions. I am not made of steal. I am flesh and blood. Don't inflict pain into this flesh at every chance you get. You claim to have a conscious. You want to live a decent, guilt free life. Then why do you keep breaking my heart? Does it not bother your conscious and make you feel guilty knowing that somewhere, someone is pouring her heart out every night in the dark of the night? Every one has a limit, don't test my patience. It is not I who will loose in this battle if I reach my limits. Because I will not tolerate it then and I will walk away. I will give up on all that we shared and had, all the memories, good or bad, all the shared happiness and sadness. You however will loose a great companion. You may search the world up and down but will not find anyone like me, who'd give her all for the sake of her love and friendship. If that's not true and worthy then I don't know what your expectations are, and no point in lingering where one's not welcomed and loved. 



در دلم طوفانی برپاست امشب.
گویی موج‌های درد بر ساحل دلم چنگ میزنند.
سیل اشک است که از چشمانم جاریست.
نمی‌‌دانم این چه حسیست
که تمام وجودم را در بر گرفته است!
نفس‌هایم به شماره افتاده‌اند. 
و این صدای رعد اسایی که در گوشم می‌پیچد،
صدایی نیست جز شکستن قلبم.
با دست هایی لرزان و یخ زده
قلم در دست میگیرم تا برای آخرین بار 
این جمله را برایت بنویسم.
"دوستت داشتم، دوستت دارم،
ولی‌ دیگر نخواهم بود تا دوستت بدارم"...
امشب فقط دلم نبود که در این طوفان شکست
من خودم هم شکستم..ولی‌ بی‌ صدا..

Hedy


زنان، شاعران زندگی اند.
گاه پر شـــرراند و شــــور،
و زبــان ناتـــوان است از بیان احـــساسشان.
گاه خــاموش اند و سـرد،
و واژه ها می گریزند از سنگینی سـکوتشان

Mohammad Reza Hedayati - Delgiram.


میخواهم با کسی بروم
که دوستش دارم...
نمیخوام بهای همراهی را
با حساب و کتاب بسنجم،
یا در اندیشه ی خوب و بدش باشم،

نمیخوام بدانم
دوستم میدارد یا نمیدارد...
میخواهم بروم
با کسی که
دوستش میدارم..

 كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت
كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت
كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست
با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت


صدايم كن
تا امان يابد عابري خسته در شب  باران
صدايم كن
تا ببالم من در سحرگاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد؛ از آن سمت دريا
صدايم كن 
          صدايم كن 
صدايم كن
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا 
            از اين تيرگي ها رهايم كن
سكوت سرخ شقايق ها را
در اين ويراني تو ميداني
غم پنهان نگاه  ما را
در اين حيراني تو ميخواني
صداي باران
نواي ياران 
به لحن تو نميماندسكوت
 شب را  
                               ز كوه صحرا نواي گرم تو ميراند 
در ابهام جنگل كسي راز گل را
به غير از تو نميداند
بخوان از بهارانكه با ساز باران
كسي چون تو نمي خواند 
صدایم كن... 

Maziyar Fallahi - 11 -Zire Baaroon


آرزو دارم شبي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي 
درد راتلخي برخوردهاي سرد رامي رسد روزي 
که بي من لحظه ها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من
 نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

در غروبی که چنين تلخ ، چنين سرد به پايان آمد
رفتی و چشم مرا در هوس ديدن رويت به سياهی بردی
و من اينجا ، تنها 
در کنار بيد مجنون تو در باغ به خود خنديدم ...
که تو رفتی و من اينجا ، امروز
اينچنين غمگينم !!!



برگ های پاییزی
سرشار از شعور ِ درخت اند
و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند ،
آرام قدم بگذار ....
بر چهره ی تکیده ی آن ها

این برگها حُرمت دارند..
درد ِ پاییز ،درد ِ " دانستن " است .



حرف میزنی اما تلخ
محبت می کنی ولی سرد
چه اجباری است دوست داشتن من.....!؟





مـــن مــــــی روم ! و تـــو مـــــی مــــانــی 
؛ بــا دنـیــایـــی از خــــاطـــــرات . . . 
راســتـــی آن روز کـــــه دلـــــداده تــو شــــدم یــادت هست ؟
 از آن جــا بـــه بـــعــدش را پـــاک کــــن . . . !
امشب بسرم زد به میخانه روم من
بر منزل دلدار چو مستانه روم من
امشب بسرم زد نگاهش بکنم من
باشدکه چو مجنون دیوانه روم من
از برق نگاهش لرزه بر تنم افتاد
می لرزد تنم اما چو رندانه روم من
امشب بسرم زد گویم همه حرفهای نگفته
از بهر رخ او چو جانانه روم من
اینک شدم عاشق اگر خانه بدوشم
در هر شهر و دیاری پی آن دردانه روم من
امشب بسرم زد که از باده چشمش
یک جرعه بنوشم و دگر خانه روم من
از عطر وجودش گلها همه سر مست
بهر بوئیدن عطرش به گلخانه روم من
امشب شب وصل است با شمع وجودم
بر آتش عشقش چو پروانه روم من
با خاکستر عشقم نویسید بر در و دیوار
که از پی عشقش چو مردانه روم من
زندگی آب راهی است به نام وفا ...

می ریزد به جویی به نام صفا ...

می رود به رودی به نام عشق ...

می رسد به دریایی به نام وداع ...



آیینه پرسید؟ که چرا دیر کرده است .
 نکند دل دیگری  اورا اسیر کرده است
 خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است
  تنها دقایقی چند  تاخیر کرده است
 آیینه به سادگیم خندید و گفت :
  احساس پاک تورا زنجیر کرده است
 گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی
  گفت: خوابی ! سالها دیر کرده است
 در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!!
  عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
 راست گفت آیینه که منتظر نباش
 او برای همیشه دیر کرده است

Farhad Dehghan - Dele Divoone [www.Jigiliz.com]

 Love's End


Though many years have passed since last we met,
Thoughts of thee can make me smile most gladly;
While parting left us echoes of regret,
Golden haze lights love that ended badly.
Time cannot change true feelings of the past,
Nor distance dim the brightest fire's glow;
Yet love doth change and is not meant to last,
And lovers minds cannot the future know.
There lives a part of me inside of thee,
And part of thee resides within my breast;
The better part of us remains most free,
To love another better suited guest.
I would not change what passed between our hearts,
But love is ended when the lover parts.
Memories past,
linger latently upon
a mind riddled with the images
of expansive smiles and 
jubilant dreams.
Once so equal,
now reserved,
yet share a bond 
so vehement 
that It could never break.
Memories past,
linger latently upon
a mind riddled with images
of splendid laughter and the warmth
of your vellicate touch.
Memories past,
are memories present,
and memories future 
languish to be made.
می خواهم به وسعت عشق در تو پایان پذیرم
تو که خود آغاز و پایانی در ترنّم ذرّه ذرّه هستی
راستی ... !  هنوز مرا به خاطر داری ؟ خاطرم از خاطرات پیشین ، پریشان است
آه چه می گویم ...
جز یاد تو ... جز عشق تو ... در من چیزی باقی نمانده است
بی قرارم و شاید این بی قراری ... دلتنگی فراق است
و من دلتنگ تو هستم
آخر من هم انسانم و دلتنگی ویژگی من است
حتی اگر روزی خاک شوم ...
سنگ و یا صخره 
و یا شکوفه ای بر درخت
باز هم دلتنگ تو می شوم
دلتنگ روزهای عاشقانه ام با تو ...
به خاطر داری ؟
افسوس که روزها چه با شتاب  گذشتند و دست روزگار
بین ما فاصله ای افکند به قدر دوری
اما من غم فراق را دوست دارم
غمی که یادت را در من زنده می کند
و من زیباتر می بینم تو را
آنگاه که با قطره ای اشک از چشمانم می چکی و قلبم را در دست می گیری
آنگاه که در ترنم عاشقانه ای شیرین ... بر زبانم جاری می شوی ..
من غم دوری تو را دوست دارم آنگونه که تو را ....
                                               از چهره طبیعت افسونکار
                                بر بسته ام دو چشم پر از غم را
                                      تا ننگرد نگاه تب آلودم
                      این جلوه های حسرت و ماتم را 
                          پائیز،ای مسافر خاک آلوده
                  در دامنت چه چیز نهان داری
       جز برگ های مرده و خشکیده
                دیگر چه ثروتی به جهان داری 
                       جز غم چه میدهد به دل شاعر
                              سنگین غروب تیره و خاموشت؟
                                     جز سردی و ملال چه میبخشد
                                            بر جان دردمند من آغوشت؟ 
                                        در دامن سکوت غم افزایت
                                                                                                                            اندوه خفته میدهد آزارم
                                                                                                              آن آرزوی گم شده میرقصد
                                                                                                       در پرده های مبهم پندارم 
                                                                                              پائیز،ای سرود خیال انگیز
                                                                                      پائیز،ای ترانه محنت بار
                                                                             پائیز،ای تبسم افسرده
                                                                  بر چهره طبیعت افسونکار